متن وشعرهای عاشقانه

سلام درود برشما امیدوارم مطالب ووبلاگ من مورد پسند شما قرار بگیردوما را با نظرات نیکتانهمت افزائی کنیدسپاس از شما علی بهزادپور

خداحافظ دوستان
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳

سلام به محضر دوستان عزیز

وقت رفتنه وقت ان رسیده ی روزی ما نیز از وب خداحافظی کنیم پس حلالمان کنید

خداحافظ خداحافظ ، تو ای آبی تر از دریا

خداحافظ خداحافظ ، تو ای جاری مثالِ رود

خداحافظ خداحافظ ، همیشه تا ابد بدرود

خداحافظ ای برگ پاییزی راه

خداحافظ ای بودنت گاه و بی گاه

خداحافظ ای برده ی بیقراری

خداحافظ ای ساز ناسازگاری

خداحافظ ای اشک شبهای هجـــر

خداحافظ ای رخنه در دین من

خداحافظ ای بیم و امیـــــــد دل

خداحافظ ای وهم رنگین مــــن

خداحافظ ای ناشر دفتر درد

خداحافظ ای دوری ام در دلت سرد

خداحافظ ای صاحب این دل من

تو را می سپارم به این خالق تن

خداحافظ ای ماه شب های تارم

خداحافظ ای درد جانسوز جانم

خداحافظ ای عشق روزای خوبم

خداحافظ ای شور و شوق حضورم

پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/

[تصویر:  22.gif]

 



comment نظرات ()
قلب من
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳

 

چشمامو رو هم میزارم حــس می کنم پیــش منـی ..

 

دنیــا واسم قشنگ می شــه انگار با من حرف می زنی ..

 

دیگه چشام باز نمی شن انگار دارم خواب می بینــم ..

 

دوباره باز دست تو رو آروم تو دستــام می گیــرم ..

 

بهت می گم حقیقته بــودنه من کنار تــــو .. ؟!!

 

اما دارم حــس می کنم قشنگیــه نگاه تــو ..

 

یواشکی تو گوش تــو بهت می گم دوســت دارم ..

 

غمی ندارم تو دلــم حالا کــ من تــو رو دارم ...

 

اینو بدون عـــاشقتم .. دیـــوونه می شم نباشی ..

 

ازت می خوام تــا آخرش کنــار قلب من بــاشی

 


comment نظرات ()
بیوفا دنیا
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسربا عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل درهمین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
بودنت را دوست دارم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳

آرامشی میخواهم

خلوتی میخواهم...

تو باشی و من

در کنار هم

تو سکوت کنی و من گوش کنم

و من آرام بگویم *دوستت دارم*و تو گوش کنی

و آرام بگویی: من بیشتر...

بودنت را دوست دارم

وقتی دست دور کمرم حلقه میکنی...

و مرا به آغوشت سفت میفشاری... و وادارم میکنی

که به هیچکس فکر نکنم...

جز تو.
شکلک های محدثه
 

comment نظرات ()
این عشقه
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳

یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : این دیگه چیه؟

روت بر گردوندی و گفتی هیچی.

گفتم:خودم دیدم که گریه کردی.

گفتی:نه.این که اشک نیست.

گفتم:اگه اشک نیست پس چیه؟

گفتی: این عشقه.

گفتم: عشق چیه؟

خیلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق یعنی خاطره.

گفتم:خا طره چیه؟

گفتی: یعنی خاطره اولین بار که دیدمت. یادت هست؟

گفتم :عشق حقیقی که یک لحظه نیست.خا طره اولین دیدار یک لحظه بود و تموم شد.

گفتی :دیدی اشتباه کردی! عشق یعنی تکرار خاطره اولین دیدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار میشه.

حا لا توی چشمات نگاه می کنم و یک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پایین میاد.....


comment نظرات ()
عزیزم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳

 

عزیزم

اسمت را روی یخ نوشتم،آب شد

 

                                                روی سنگ نوشتم،خرد شد

 

روی خاک نوشتم،غبار شد

 

                                               روی آتش نوشتم،خاموش شد

 

روی آب نوشتم،پاک شد

 

                                               روی دریا نوشتم،موج شد

 

روی برگ گل نوشتم،پرپرشد

 

                                               اما اسمت را روی قلبم نوشتم،جاودان شد

 

 

 


comment نظرات ()
اگر می دانستی
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳

اگر می دانستی که چقدر دلتنگ تو هستم درجه ی دیوانگی ام را به چشم خود می دیدی
اگر می دانستی که لحظه های حضورت ، تیک تاک ساعت زمان زندگی از کار باز می ایستد
امواج طوفانی نگاهم را که زیر پلکهای پراز اشکم پنهان است حس می کردی
اگر می دانستی که صدای ضربان نفسهایت در قلب بیقرارم ، حکایت دلواپسی ها را نقش می بندد
تمام قصه هایی را که در طول دوبهار برای رؤیاهایم ساختم ، لمس و باور می کردی
اگر می دانستی که طنین ناز صدایت ، فصل فصل کتاب زندگی ام را رنگین و زیبا می کند
آنگاه تمام اشکهای غریبانه ام برای دل شیشه ای و نازکت معنا می شود
اگر می دانستی که لرزش ضربان قلبم برای ضربان قلب عاشقت چگونه هراسان می تپد
عشق را در امواج نگاههای بی تابی و دلنگرانی هایم می دیدی و حقیقت درونم را روشن می گرفتی
اگر می دانستی که چقدر بیقرار و دلتنگ تو و لحظه های شیرین بودن و حس کردنت هستم
تپش موج های عاشقی را در چشمانم حس می کردی و می دانستی که چقدر چشم به راه توام
اگر می دانستی که حتی با وجود بودنت و حس کردنت بازم همیشه و هرلحظه دلتنگ توام
می دیدی که یک دیوانه چگونه برای حضور تو و نفسهایت پرپر می شود و هرلحظه اشک می ریزد
آری من چشم به راه توام ای ماه تابان هستی و بی کسی های عاشقی غریب
من بی تاب و بیقرار لحظه های بودنت هستم ای ستاره ی چشمک زن و روشن شبهای تارم
من زنده به عشق توام ، پایبند به نفس های توام ، و در انتظار حضور دیدگان عاشقت هستم
من با تکرار نفس های تو زنده هستم و با حرفها و لبخندهای آسمانی تو جانی تازه میگیرم
آری من بی تو هیچم ای اولین و آخرین و تنها عشق ماندگار


comment نظرات ()
تنها تورا
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳

به تو که فکر میکنم



هر ذره ازوجودم شعر میشود



بی تاب خواستن تو



انتظار و شوق وصال تو



اری می خواهم شاعر شوم



می خواهم هر مصرعم آینه ای باشد صاف



در انعکاس مهربانی تــو ، رو به بــاغ احساس



و حرف های دلم  هریک دفتر شعری باشد



که در آن



غزل غزل تو را بسرایم



مهربانم



تنهـــا تو رامیسرایم

 

 

 

 

 

 

 


comment نظرات ()
دستم بگیر
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳

دستم را بگیر ...

 

تماشایی است نگاه زیبایت

 

دلبستنی است قلب مهربانت

 

لمس کردنی است دستان گرمت

 

دیدنی است خنده های دلنشینت

 

گوش کردنی است سخنان ارام بخشت

 

و من سالهاست هر وقت تو را دیدم

 

در دریاچه ی مهربانی هایت غرق شد


دستم را بگیر                         ..

نفس های آخرم هست

باورم کن

۩۞۩


comment نظرات ()
تولد اقا امام زمان (عج)
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

 

 

 

 

 

اللهم عجل الولیک الفرج

  

بر منتظرین مژده بده منتظر آمد / از مهد بقا مهدى ثانى عشر آمد

ای منتظران گنج نهان می آید / آرامش جان عاشقان می آید

بر بام سحر طلایه داران ظهور / گفتند که صاحب الزمان می آید

میلاد امام زمان بر شما مبارک



از امام جعفر صادق علیه السلام روایت است که از امام محمدباقر علیه‌السلام در مورد فضیلت شب نیمه شعبان سؤال شد؛ امام فرمود آن شب بعد از لیلة القدر افضل شب‌ها است. در آن شب خداوند به بندگان، فضل خود را عطا مى‌فرماید و ایشان را به مَنّ و کَرَم خویش مى‌آمرزد. پس سعى و کوشش کنید در تقرّب جستن به سوى خداى تعالى در آن شب، که آن شبى است که خدا قسم یاد فرموده به ذات مقدس خود که سائلى را از درگاه خود تا زمانی که مطلب گناهی را درخواست نکند؛ دست خالى برنگرداند.

برخی اعمال نیمه ی شعبان

1:غسل که موجب تخفیف و آمرزش گناهان می شود.

2:احیای این شب به نماز و دعا و استغفار.و در روایت آمده کسی که این شب را احیا بگیرد نمیرد دلش در روزی که دل ها بمیرند.

3:زیارت امام حسین(ع)که افضل اعمال این شب است

و باعث آمرزش گناهان است و هر کس بخواهد با او مصافحه کند روح صد و بیست و چهار هزار پیغمبر زیارت کند آن حضرت را در این شب و اَقَلِّ زیارت آن حضرت آن است که به بامى برآید و به جانب راست و چپ نظر کند پس سر به جانب آسمان بلند کند و زیارت کند آن حضرت را به این کلمات: "اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُاللّهِ وَ بَرَکاتُهُ." و هر کس در هر کجا باشد در هر وقت که آن حضرت را به این کیفیت زیارت کند امید است که ثواب حجّ و عُمره براى او نوشته شود.

4:خواندن دعایی که از شیخ و سید نقل شده و به منزله ی زیارت امام زمان(عج)است

(برای خواندن متن دعا این جا کلیک کنید)

5:دعای تعلیم داده شده از امام صادق(ع)در شب نیمه ی شعبان

(برای خواندن متن دعا این جا کلیک کنید)

6:خواندن دعایی که رسول خدا(ص)در این شب می خوانند

(برای خواندن متن دعا این جا کلیک کنید)

7:خواندن صلوات هر روز که در زوال وارد شده

8:خواندن دعای پر فیض کمیل در این شب

9:اذکار سبحان الله ، الحمد لله ، الله اکبر و لا اله الا الله هر کدام صد بار خوانده شوند تا گناهان گذشته آمرزیده شوند و حاجت های دنیا و آخرت بر آورده شود

10:خواندن نماز جناب جعفر طیار

 

 

 ای عاشقان ، ای عاشقان ، جان می ‌رسد ، جان می ‌رسد
مهری درخشان می‌ دمد ، ماهی فروزان می ‌رسد

آید نوای کاروان ، بر گوش جهان کان دل ستان
تا دل ستاند زین و آن ، اینک شتابان می ‌رسد

رخسار ماهش را ببین ، زلف سیاهش را ببین
برق نگاهش را ببین ، یوسف به کنعان می ‌رسد

ساقی ببخشا جام را ، از باده پر کن کام را
گو باز این پیغام را ، پیمانه گردان می ‌رسد

رونق فزای باغ‌ ها ، لطف  و صفای راغ ‌ها
بر قلب عاشق ، داغ‌ ها ، زیبا گلستان می ‌رسد

بر درگهش کن بندگی ، خواهی اگر پایندگی
کان رهنمای زندگی ، و آن مهد عرفان می ‌رسد

مهر سحر ، ماه صفا ، بحر گهر ، گنج وفا
آیینه یزدانما ، خورشید ایمان می ‌رسد

یار موافق می ‌رسد ، دلدار صادق می ‌رسد
قرآن ناطق می ‌رسد ، محبوب یزدان می ‌رسد

کاخ وفا ، قائم از او ، مهر و صفا دائم از او
غرق طرب ? صائم ? از او ، جان می ‌رسد جان می ‌رسد

 

 

2bkbcg20aj1ifwgjtxx6.gif


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
به خاطر تو
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳

به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم

به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم

به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را

چون نهری گوارا نوشید

به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باور نداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

عزیزم...

عشق را در تو  ، تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را

 به خاطر تو دوست دارم


comment نظرات ()
به سلامتی دریا
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

 

به سلامتی دریا! که قربونیاشو پس می‌آره.

 

به سلامتی عقرب! که به خواری تن نمی‌ده.

 

به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.

 

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده شه.

 

به سلامتی برف! که هم روش سفیده هم توش.

 

به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست.

 

به سلامتی سایه! که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

 

به سلامتی سرنوشت!که نمی‌شه اونو از"سر"نوشت.

 

به  سلامتی دریا! که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

 

به سلامتی باغبونی که زمستونو از بهارش بیشتر دوس داره.

 

به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن.

 

  به سلامتی مدادپاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه.

 

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست.

 

به سلامتی هر کس که درونش داره میسوزه  اما ترجیح میده لبهاش و بدوزه

 

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره.

 

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

 

به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت : اون رفیق منه وقتی باختم گفت : من رفیقتم.

 

به سلامتی دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌ وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

 

به سلامتی اون دختری که حاضر زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه.

 

 به سلامتی رفیقی که مثل خط سفید وسط جاده است, تکه تکه میشه ولی بازم پا به پات میاد.

 

به سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن.

 

به سلامتیه رفیقی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین چون یه دنیا ارزو باخودم به گورمیبرم.

 

 به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن.

 

 به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنه

 

به سلامتی همه اوونایی که دلشون از یکی دیگه گرفته ولی برای اینکه خودشونرو آروم کنن میگن بخاطره غروب پاییزه.

 

اخریشم به سلامتیه ساغی که هیشکی نمیگه به سلامتیش...

 

 

 


comment نظرات ()
بی تو
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم یادم آیدکه شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم پرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت من محوتماشای نگاهت آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام خوشه ی ماه فروریخته درآب شاخه هادست برآورده به مهتاب شب وصحراوگل وسنگ همه دل داده به آوازشباهنگ یادم آیدتوبه من گفتی: ازاین عشق حذرکن لحظه ای چندبراین آب نظرکن آب آینه ی عشق گذران است توکه امروزنگاهت به نگاهی نگران است باش فرداکه دلت بادگران است تافراموش کنی چندی ازاین شهرسفرکن باتوگفتم: حذرازعشق ندانم سفرازپیش توهرگزنتوانم روزاول که دلم به تمنای توپرزد چون کبوترلب بام تونشستم توبه من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم که: توصیادی ومن آهوی دشتم تابه دام تودرافتم همه جاگشتم وگشتم حذرازعشق ندانم سفرازپیش توهرگزنتوانم اشکی ازشاخه فروریخت مرغ شب ناله ی تلخی زدوبگریخت اشک درچشم توخندید یادم آید که دگرازتوجوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نه گسستم نه رمیدم رفا درظلمت غم آن شب وشب های دگر نگرفتی دگرازعاشق آزاده خبرهم نکنی


comment نظرات ()
خانه قلبم شدی
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

همیشه تو را در میان قلبم میفشارم تا حس کنی تپشهای قلبی را که یک نفس عاشقانه برایت میتپد

از وقتی آمدی بی خیال تمام غمهای دنیا شدم و تو چه عاشقانه شاد کردی خانه قلبم را

از وقتی آمدی گرم نگه داشتی همیشه آغوشم را ،

عطر تنت پیچیده فضای عاشقانه دلم را

همیشه پرتو عشق تو در نگاهم میتابد ، همیشه دلم به داشتن تو می بالد،

دستانم دستان را میخواهد و اینجاست که گلویم ترانه فریاد عشق تو را میخواند ،

دلم تو را میخواهد، دلم تو را میخواهد به عشقت تکیه کرده ام سالها ، نترسیدم از جدایی و اشکها ،

عشق را آنگونه که هست دیدم و تو را آنگونه که بودی خواستم ، تو را همین گونه که هستی میخواهم ،

چون همین گونه مرا عاشق خودت کردی ، همینگونه مرا اسیر عشق و محبتهایت کردی از وقتی آمدی ،

آمدنت برایم یک حادثه شیرین در زندگی ام بود،

گرچه میترسیدم از پایان راه اما همسفرت شدم تا اینجا که رسیده ایم در کنار ماه….

چقدر برای داشتنت سختی کشیدم ، چقدر با دلتنگی هایت سر کردم و اشک ریختم ،

چقدر لحظه شماری میکردم که تو مال من شوی ، حالا مال من هستی و من بی نیاز ،

برای داشتنت شب و روز کارم شده بود راز و نیاز … نگاهم مال تو هست ، دلم گرفتار تو است ،

من تو را دارم و به هیچکس جز تو نمی اندیشم مال من هستی و همین است که من زنده هستم ،

در قلبم هستی همین است که همیشه شاد هستم جنس نگاهت درخشان بود

که قلبم عاشق چشمانت شد، و اینگونه همه روزهایم فدای یک روز با تو بودن شد،

و حالا میخواهم تمام عمرم را فدای عشق بی پایانت کنم….

تو مثل و مانندی نداری ، تو فرشته ای و در قلبت جای تاریکی نداری

تو ستاره ای هستی در آسمان دلم که هیچگاه خاموش نمیشوی


comment نظرات ()
عشق
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

 

 

عشق                                         بیداد   من

 

باختن                  یعنی                     لحظه                 عشق

 

جان                         سرزمین           یعنی                           یعنی

 

زندگی                                   پاک   عشق                                 لیلی و

 

قمار                                           من                                       مجنون

 

در                              عشق یعنی ...           شدن

 

ساختن                                                                                 عشق

 

دل                                                                                   یعنی

 

کلبه                                                                        وامق و

 

یعنی                                                                   عذرا

 

عشق                                                           شدن

 

  من                                                عشق

 

 فردای                                     یعنی

 

  کودک                            مسجد

 

  یعنی               الاقصی

 

عشق     من  

 

عشق                                         آمیختن                                      افروختن

 

یعنی                                به هم           عشق                              سوختن

 

چشمهای                        یکجا                    یعنی                          کردن

 

پر ز                 و غم                            دردهای             گریه

 

خون/ درد                                                   بیشمار

 

  عشق                                   من   

 

    یعنی                            الاسرار   

 

    کلبه                   مخزن  

 

      اسرار     یعنی

 

         عــــــــــشــــــــــق  

علی بهزاد

 

 

 


comment نظرات ()
به انتظارت میشینم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢

عکس هایی از لحظه های زیبای تنهایی

 

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ،

قید همه را به خاطر تو میزنم

قلبم را تا ابد به تو میدهم ، تو تنها مال منی ،

این را به همه نشان میدهم!

مگر میشود بی تو بود ،

آنگاه که تویی تنها بهانه برای بودنم!

وقتی که بودنم بسته به بودن تو است ،

این لحظه هم منتظر آمدن تو است ،

لحظه ای که بوی عطر تو می آید

از آنجایی که میبینمت تا آنجایی که به انتظارت نشسته ام

چیزی دیگر نمانده تا رسیدن به آرزوها ،

تا رسیدن به تویی که همیشه آرزوی زندگی ام بوده ای

هر که می آید به سراغم ،

سراغ تو را از آن میگیرم ، هر که مرا نگاه میکند ،

با نگاهم به دنبال تو میگردم …

و من چگونه به دیگران بگویم عاشق کسی دیگرم ،

تنها دلیل زنده بودنم کسی است

که همیشه بهانه ایست برای دلخوشی هایم…

خیالت راحت از اینکه هیچگاه تنهایت نمیگذارم ،

دلهره ای نداشته باش از اینکه اینجا تو را جا بگذارم ،

که غیر از این خودم جا میمانم و دنیا تمام میشود ،

همه اینها تبدیل به یک قصه ی بی فرجام میشود!

ای تو که با نگاهت میتابی بر من و قلبم جوانه میزند ،

و آن لحظه حرفهای عاشقانه میزند ،

و این من و این احساسات من ،


comment نظرات ()
متنی سفارشی ار دوست عزیز سامیه خانم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢

بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم یادم آیدکه شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم پرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت من محوتماشای نگاهت آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام خوشه ی ماه فروریخته درآب شاخه هادست برآورده به مهتاب شب وصحراوگل وسنگ همه دل داده به آوازشباهنگ یادم آیدتوبه من گفتی: ازاین عشق حذرکن لحظه ای چندبراین آب نظرکن آب آینه ی عشق گذران است توکه امروزنگاهت به نگاهی نگران است باش فرداکه دلت بادگران است تافراموش کنی چندی ازاین شهرسفرکن باتوگفتم: حذرازعشق ندانم سفرازپیش توهرگزنتوانم روزاول که دلم به تمنای توپرزد چون کبوترلب بام تونشستم توبه من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم که: توصیادی ومن آهوی دشتم تابه دام تودرافتم همه جاگشتم وگشتم حذرازعشق ندانم سفرازپیش توهرگزنتوانم اشکی ازشاخه فروریخت مرغ شب ناله ی تلخی زدوبگریخت اشک درچشم توخندید یادم آید که دگرازتوجوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نه گسستم نه رمیدم رفا درظلمت غم آن شب وشب های دگر نگرفتی دگرازعاشق آزاده خبرهم نکنی


comment نظرات ()
حرم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢

در این حرم که آمده ام پا به پای عشق

عاشق شدن دعای من است و دعای عشق

مادست خالی آمده ایم ای خدای عشق

اذن دخولمان بده محض رضای عشق

 

تا چشم کار می کند اینجا کرامت است

اینجا شفیعه هست پس این جا قیامت است

 

ما اشک می شویم که بارانمان کنی

ما درد میشویم که درمانمان کنی

مارا غریب و بی کس و بی خانمان کنی

تا شب نشین صحن شبستانمان کنی

۩۞۩

 


comment نظرات ()
عشق را در چشم تو جاری کنم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢

میتوانم عشق را درچشم تو جاری کنم؟
نازچشمت را به هر قیمت خریداری کنم؟

آبشار گیسوانم را رها سازم شبی
بوسه های عاشقانه بر لبت جاری کنم

شانه هایت تکیه گاه بی کسی هایم شود
بغض خود را بشکنم درپیش تو زاری کنم

گاه گاهی نغمه ای نجوا کنم در گوش تو
روز وشب با جان و دل از تو پرستاری کنم

ساحل امنم شود آغوش گرمت نازنین
ترک این تنهایی و غم های تکراری کنم

چشم هایم را بیآرایم برایت مهربان
عاشقم باشی ومن عمری وفاداری کنم

۩۞۩

 


comment نظرات ()
تو را من دوست دارم....میپرستم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢

دوستت دارم به چشمانی که رنگش رنگ شبهاست

به آن نازی که در چشم تو پیداست

به لبخندی که چون لبخند گلهاست

به رخسارت که چون مهتاب زیباست

به گلهای بهار و عشق و هستی

به قرآنی که او را می پرستی

قسم ای نازنین تا زنده هستم

تو را من دوست دارم....میپرستم

۩۞۩

 


comment نظرات ()
روی تو را میبوسم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢

گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم
از همین دور ولی روی تو را می بوسم

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه
من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟
***
این غزل حامل پیغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

بار دیگر می گویم تا یادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم!

 

۩۞۩

 


comment نظرات ()
شعری از مریم اسمائیلی
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢

بیابرای من بگو بگودلت ازچی پره

بگوبرام ازروزگار ازروزگاری که همه

ازش گله میکنن وکاری نداره به گله

بیابرای من بگوازبازی های سرنوشت

بگوبرام ازخودت وچیزایی که خدانوشت

تاتوبیای این روزگارکارشوبامن میکنه

زودتربیاتوروخدا نذارکه بی تو بگذرم

نذارکه بی توبگذرم ازجاده های بی نشون

جاده هایی که فقط میشه باهم ازشون بگذریم

روز روزگارومیبینی که بیخودی میان ومیرن

فقط میخوان گفته باشن که چی کردوکی نکرد

کاشکی روزی بیادکه روزگار هم نتونه کاری کنه

کاشکی روزی بیاد که انتظارتموم شه

اون روزفقط وقتی میادکه خدامنو به توبرسونه

۩۞۩

 


comment نظرات ()
به تو عادت کرده بودم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢

به تو عادت کرده بودم

ای به من نزدیک تر از من

ای حضورم از تو تازه

ای نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم

مثل گلبرگی به شبنم

مثل عاشقی به غربت

مثل مجروحی به مرهم

لحظه در لحظه عذابه

لحظه های من بی تو

تجربه کردن مرگه

زندگی کردن بی تو

من که در گریزم از من

به تو عادت کرده بودم

از سکوت و گریه شب

به تو حجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره

از تو صحبت کرده بودم

خلوت خاطره هامو

با تو قسمت کرده بودم

خونه لبریز سکوته

خونه از خاطره خالی

من پر از میل زوالم

عشق من تو در چه حالی

۩۞۩

 


comment نظرات ()
خبر
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢

خبر به
دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست
او به منِ خسته بی‌گمان برسد

   

شکنجه
بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که
سهم تو باشد به دیگران برسد؟

   

چه می‌کنی
اگر او را که خواستی یک عمر

به
راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

   

رها
کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

   

رها کنی
بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به
دورترین نقطه‌ی جهان برسد

   

گلایه‌ای
نکنی بغض خویش را بخوری

که هق
هق تو مبادا به گوششان برسد

   

خدا کند
که . خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

.. نه!
نفرین نمی‌کنم که مباد

به او
که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

   

خدا کند
فقط این عشق از سرم برود

۩۞۩

 


comment نظرات ()
خدا جون
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢

 

 

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟



بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری



...

خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی



اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟



خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟



من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن



من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟



خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته



زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره



.

اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره



خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت



ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت



خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟



بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری


comment نظرات ()
یک روز میفهمی
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

مهم نیست که چه اندازه
می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره
.

 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

شاید کسی که روزی با تو
خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی
.

 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

توانایی عشق ورزیدن؛
بزرگ‌ترین هنر دنیاست
.

 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

از درد های کوچیکه که
آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه
.

 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

اگر بتونی دیگری را
همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه
.

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی،
می فهمی

همیشه وقتی گریه می کنی
اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته
.

 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

کسی که دوستت داره، همش
نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش

۩۞۩

 


comment نظرات ()
برق نگاهت
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢

قصه برق نگاهت مثل یک راز نهفته است

مثل قصه های مجنون پر حرفهای نگفته است

اگه تو بخوای بمونم من میگم با تو می مونم

قلبت رو با هرچی خواستی پای این عشق می نشونم

روزهای سختی دوری دلتنگی اما صبوری

میگم ای خدا چی میشه اون بیاد پیشم به زودی

حرفهای نگفته ساکت توی قلب من نشسته

منتظر به دیدن تو گوشه ای تنها و خسته

اگه تو بخوای می مونم اگه تو بگی می خونم

این رو تو بدون همیشه عاشقت به پات می مونم

۩۞۩

 


comment نظرات ()
بیا اشکهاتو بریز منم میشم سنگ صبور
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢

گاهی وقت ها دل من دیگه طاقت نداره

آخه به اینجوری عاشق بودن عادت نداره

گاهی وقت ها دل من بدجوری دلتنگ میشه

دل تو ولی همیشه اونروز از سنگ میشه

می دونم دوستم داری ولی غرورت میگه نه

بیا بشکنیم غرورو بگو عاشقی به قلبت نگو نه

این روزها چشمهای من پر از بارون و شبنمه

دلم از دوری تو درد داره پر از غمه

چرا بارونی شد اون چشمهای ناز پر غرور

بیا اشکهاتو بریز منم میشم سنگ صبور

اینجوری نگام نکن بدجوری قلبم میگیره

گلدون شمعدونی از غصه چشمات میمیره

بیا یه پل بسازیم واسه همه راه های دور

که واسه عاشقهای جدید بشه راه عبور

بیا یک پل بسازیم بیا


comment نظرات ()
ی روزی
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢

شاید یه روزی من و تو فقط برای هم بشیم

بعدش توی رویاهامون قرق چشای هم بشیم

شاید یه روزی برسه بهم بگی دوستم داری

بگی که عاشقم شدی بمونی تنهام نزاری

شاید یه روزی واسه من گلهای مریم بیاری

بگی تو قلبت واسه من یه جای خالی میزاری

شاید یه روز بیای بگی دلم برات تنگ شده بود

بگی که با نبود من دنیا چه بیرنگ شده بود

شاید یه روز دعا کنی که من بشم برای تو

بگی که این آرزوته روزی بشم فدای تو

شایدها خیلی هست ولی جمله کمه برای تو

شاید یه روز بیای بگی قلب و دلم فدای تو


comment نظرات ()
دوستم داری دوستت دارم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢

دوستم داری دوستت دارم عاشقمی دیوونتم

برای من تو اولین تو أخرین عشق شدی

برای تو من بهترین قشتگترین عشق شدم

تو عاشقی تو صادقی همیشه پاک و لایقی

عشق منم برای تو عطر گلهای رازقی

وقتی نگاهم میکنی حس میکنم تب تو رو

دوستت دارم تو از پیشم هیچوقت نرو نرو نرو

روزهای خوب عاشقی چه میگذره به سادگی

من و تو خوشبخت و رها تو دل داریم صدتا دعا

یک روزسرد پاییزی خواستی بیای به دیدنم

بهم خبر دادن تو راه زدن بهت دیگه چیزی نمیشنوم

نفهمیدم که چطوری به سوی تو پر کشیدم

ترو دیدم سرد و کبود نفهمیدم نفهمیدم

داد میزدم به خدا فریاد میزدم چرا ربود ترو زمن کاشکی باهات حرف میزدم

سر مزارت اومدم خبر دادم میام منم

بدون تو زندگی نیست میخوام بیام پیشت عزیز

یک تیغ برنده و تیز یک رگ عاشق و حریص

خون توی رگهام دیگه نیست دارم میام بیا عزیز

چشام دیگه سیاه شده سرما تو جونم افتاده

خون همه جا جاری شده به عشق تو راهی شده

دیگه چیزی نفهمیدم چندتا نور رنگی دیدم

هاله های سبز و سفید بوی گل یاس سپید

تو رو دیدم اون دور دورا صدام زدى عشقم بیا

تو أغوشت جا میگیرم تنها تو خونه میمیرم

وقتی میان بالا سرم عکس تو تو دست منه

خون دیگه تو رگ ندارم نفسهای أخرمه

امید به موندن دیگه نیست خط میکشم رو أدمها

اسمت رو فریاد میزنم میگم عزیز من بیا

تو باش همیشه مجنونم منم میشم لیلی تو


comment نظرات ()
میدونی واسم عزیزی
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢

میدونی واسم عزیزی

یه جورایی می گریزی

توی وحشت نگاهت

تاجدایی در ستیزی

می دونم می خوای بری تو

ولی کن برای رفتن

دو سه روزی دیگه سر کن

برای معنی بودن

تو بیا بهم کمک کن

تو می ترسی از رفاقت؟

یا که می ترسی از عادت؟

کدومش بگو عزیزم

تو می ترسی از نهایت؟


comment نظرات ()
حسرت یک بوسه
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢

حسرت یک بوسه شیرین ز لب هایت مرا دیوانه کرده

آن سیه موی پریشانت مرا ویرانه کرده

حسرت عشقت مرا بیچاره کرده

آن نگاه آتشین تو دل رو دیوانه کرده

مهربانیت مرا با دیگران بیگانه کرده

این دل عاشق مرا تنها به لبخند شیرینت قانع کرده

این سکوتت این دل بیچاره را آواره کرده

از همه کس از همه چیز بی خبر گوشه نشین خانه کرده

پاکی و معصومیت دل را دیگه میخانه کرده

از تب عشقت امید با تو بودن را یه جور افسانه کرده

آخر ای زیبای من رویای شیرینم بگو

این دل دیوانه ام کی عاقبت یارت شود؟


comment نظرات ()
من میخوام
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢

من با خنده های تو دیوونه بازی میکنم
تو بگو دوست دارم من تورو رازی میکنم

من میخوام قد یه دنیا منو دوس داشته باشی
چون میمیرم اگه تو یه روز ازم جدا بشی

من میتونم موهاتو شونه کنم با گریه هام
تو فقط بگو دوسم داری همین بسه برم

من میتونم لالایی بگم برات از راهه دور
بشمرم ستاره هاتو از یکی تا صد کرور

تا بگی دوست دارم دیوونه بازی میکنم
بگو آره عسلم من تورو رازی میکنم

شاید این خیلی زیاده که دوسم داشته باشی
میتونی بزاری گریم بگیره رها بشی

من میخوام با اسب بالداره قشنگه قصه ها
دو تایی با هم بریم از سرزمین آدما

پس بگو دوسم داری تا من بیام از راه دور
دور بشیم از آدما ، هزار هزار کرور کرور...........


comment نظرات ()
گفتی
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢

گفتی که میبوسم تو را گفتم تمنا میکنم

گفتی اگر بیند کسی گفتم که حاشا میکنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسون گری او رازسروا میکنم

گفتی که تلخی های می گر نا گوارافتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن راگوارا میکنم

گفتی چه میبینی بگو در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در اوعریان تماشا میکنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما میکند

گفتم که با یغما گران باری مدارا میکنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا میکنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا میکنم

گفتی اگر پای خود زنجیر عشقت وا کنم

گفتم ز تو دیوانه تر گفتم که پیدا میکنم


comment نظرات ()
دل من
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده

می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده

یه سوال عاشقونه بگی به هرکسی می دونه

اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده

چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من

دست من به اسمونه نیمه شب دم سپیده

گفتم از عشق تو می خوام سر بذارم به بیابون

گفت تو عاقلتر از اینی این کارا از تو بعیده

التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم

گفت که هذیون وتموم کن انگاری تبت شدیده

گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی

گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده

اونی روکه دوست نداری دنبالت میاد تا آخر

اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده

تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد

رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده

سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما

تو دل من نمی دونم چرا باز یکم امیده

تو منو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم

چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده


comment نظرات ()
برام دعا کن
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢

برام دعا کن عشق من، همین روزا بمیرم …

آخه دارم از رفتنت بدجوری گُر میگیرم …

دعا کنم که این نفس،تموم شه تا سپیده …

کسی نفهمه عاشقت، چی تا سحر کشیده …

این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر …

آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر …

گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز …

من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز …

اگه یروز برگشتی و گفتن فلانی مرده …

بدون که زیر خاک سرد حس نگاتو برده…

گریه نکن برای من قسمت ما همینه …

دستامو محکمتر بگیر لحظه ی آخرینه …

این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر …

آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر …

گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز …

من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز …

برام دعا کن عـــــــــشــــــــــق من


comment نظرات ()
چشمان تو
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢

چشمای تو برای من عالم زندگانیه
رنگ چشات برای من امید زندگانیه
من میمیرم اگه تو پیشم نمونی
رنگ دلم آبی شده میشه تو پیشم بمونی
چشمای من منتظرن منتظر رسیدنت
بیا دیگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
این قلب من میتپه برای تو همینو بس
دق میکنم اگه نیای من میمیرم گوشه قفس
وای رسیدی عزیز من دلم برات تنگ شده بود
عزیز من میدونستی دیشب هیچ ستاره ای غایب نبود
من بودمو تو بودیو ستاره ها مهمونمون
پیشم بمون پیشم بمون پیشم بمون


comment نظرات ()
روی دستات
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢

روی دستای تو دست می کشم خستگی هاتو نوازش می کنم
به تبرک تن مقدست جای پاتو جا نمازش می کنم
تو رو حست می کنم رو بدنم گم می شم تو غربت چشم سیات
توی آغوش تو خیمه می زنم اشک من می چکه روی گونه هات
تا رو شونه های من خوابت بره مثه یه پرنده نازت می کنم
حتی وقتی با منی تو بغلم تو رو احساس نیازت می کنم
وقتی انگشت تو لمسم می کنه از تب دستای تو گر می گیرم
تو حرارت لبات می سوزم و برای یه لحظه انگار می میرم
جای بوسه هام می مونه رو تنت تنی که مثه بلوره مثه یاس
تنی که مثه یه شیشه نازکه به لطافت گل اقاقیاس
جای بوسه هات می مونه رو تنم جای بوستو عبادت می کنم
توی معبد دلم خدا می شی به خدای خودم عادت می کنم


comment نظرات ()
خدایا
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢

 

خدا یا تو خود خوب می دانی که همه اعضا و جوارح من با مهر تو آمیخته است.

از هنگامی که چشم بر این سرای تو باز کردم برق بودنت تو را در چشم دلم احساس کردم.

و زمانی که به نغمه های دلنواز اذان را در گوشم جاری شد به گمانم تمام ذرات وجودم به یک باره تسلیم عشق تو شد.

و اما نمی دانم چه شد که الان این دل به بند مادیات دنیایی اسیر گشته؟

خدا یا اگر عاشقم می کنی تنها مرا اسیر عشق خودت کن که تشنه وصل تو باشم
و عشق نا متجانس دنیوی را از نهادم بردار و بر دلم عشق محبانت را هک کن تا
به نشان گمراهی دل نمیرم.

خدایا تو مرا خلق کردی و به من همه چیز عطا کردی، در همه حال وجود بی مقدارم را در حمایت خود قرار دادی.

و روزهایی که در این دنیا در خلوت تنهایی به سر می بردم تنها فانوس کوچه تنهای و خانه دلتنگی هایم بودی.

خدایا تو خود به من آموختی که چگونه نفس بکشم و چگونه با عشق به دیدارت روزهارا با امید زندگی را سپری کنم.

خدا یا تو درهای معرفت شناخت خودت را برویم باز کن و زنجیر های هوی و هوس را از پاهایم بگسل ؛ چرا که مشتاق حرکت به سوی تو شدم.


comment نظرات ()
مینویسم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢

مینویسم بدون تو

بدون حضور تو

با دلی تنها

با هزار آه

با نگاهی بغض آلود به
این فاصله

به این شب ها به این
کاغذ های باطله

کاغذ هایی برای کشیدن
لطافت نگات

برای بیان مخمل رنگ
چشمات

بدون تو

این واژه دلتنگی چه
معنای دلگیری دارد

چه وسعتی...چه رنگ
شبگیری دارد

بدون تو

سوگی دارد فضای اتاقم

و از با تو بودن خیال
میبافم

اشک تمدید می شود در
نگاهم

بدون تو آه بدون تو...

حسرت چه جولانی میدهد
برای لحظه دیدار

جسمم چگونه
میجوشد  در این سوی دیوار

مثل یک بیمار

گذر کند این زمان طعنه
تلخی است انگار

بدون تو  قصه نیست

حال امشب و هر شب من
است

بدون تو

لحظه های با تو بدون
مثل نام قشنگ تو

پرستو وار از خاطره
آرامشم کوچ میکند

بدون تو آه که زمان با
من انگار گل یا پوچ میکند

بدون تو حال من اما...

پشت یک واژه آه

من تا همیشه تنها

ساده و کودکانه گریه
میکنم


comment نظرات ()
اشعار من خلاصه شده در وجود تو
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

ای کاش با بهشت مرا روبرو کنی

گاهی برای شادی من آرزو کنی

 

ای کاش لحظه ای که پر از درد می شوم

من را به یمن آمدنت خنده رو کنی

 

وقتی پر از بهانه، پر از درد و گریه ام

با یک نگاه ساده مرا زیر و رو کنی

 

وقتی که بند بند دلم پاره می شود

تنها به یک اشاره دلم را رفو کنی

 

تو پر زدی که جلد نفسهای من شوی

امیدوارم اینکه به این بام خو کنی

 

اشعار من خلاصه شده در وجود تو

تنها خدا کند که تو هم آرزو کنی: -

 

- من باشم و تو باشی و من با تو باشم و

تنها به یاد من غزلی را شرو...  کنی!

 

 


comment نظرات ()
عشق من در چشم تو
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢

عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم
با همه احساس ،خود را با تو تقسیم می کنم
مرز بی پایان مهرت را به من بخشیده ای
در جوابت هر چه دارم فدایت می کنم
نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای
من وجودم را همیشه فرش راهت می کنم
ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا
عاقبت مانند اشعار فریدون ناب نابت می کنم
بر خرابات وجودم زندگی بخشیده ای
تا نفس دارم همیشه شاد شادت می کنم
همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتم
من صداقت را همیشه سرپناهت می کنم


comment نظرات ()
نمیدانم چرا؟
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس ازِ یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا کردم     

        ۩۞۩             

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس

غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

۩۞۩


comment نظرات ()
چه زیبا شده ای
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢

 

دیدمت وه چه تماشایی و زیبا شده ای !
ماه من ، آفت دل ، فتنه ی جانها شده ای !

پشت ها گشته دوتا، در غمت ای سرو روان
تا تو درگلشن خوبی گل یکتا شده ای
...

خوبی و دلبری و حسن , حسابی دارد
بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای ؟

حیف و صدحیف که بااینهمه زیبایی و لطف
عشق بگذاشته اندرپی سودا شده ای

شبِ مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار
باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای

بین امواج مهت رقص کنان می بینم
لطف را بین ،که به شیرینی رویا شده ای

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا ، تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟


comment نظرات ()
چشمان تو
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢

چشمان تو

 

عکس هایی از چشم های گریان، گریه های عاشقانه، گریه ی مرد

 

کمی تا قسمتی ابریست چشمان تو انگاری


سوارانی که در راهند میگویند می باری

تو را چون لحظه های آفتابی دوستت دارم

مبادا شعله هایم را به دست باد بسپاری

مبادا بعد از آن دیدارهای خیس و رویایی

مرا در حسرت چشمان ناز خویش بگذاری

زمستان بود و سرمایی تنم را سخت می لرزاند

و من در خواب دیدم در دلم خورشید می کاری

هوا سرد است و نعش صبح روی جاده می رقصد


عطش دارم بگو: کی بر دلم یک ریز می باری


comment نظرات ()
برای تو مینویسم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢

برای تو می نویسم........
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست...
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است....
برای تویی که قلبت پـاک است...
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........


comment نظرات ()
قول میدم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢

وقتی تورو یادم میارم مثل بارون هی میبارم

دست خودم نیست عزیزم اخه چند روزه مریضم

همش ضل میزنم به یه گوشه شاید تو برگردی

تو رو خدا بیاو نگاه کن که با عشقت چه کردی

***************

اگر برگردی قول میدم همونی که تو بگی باشم

یه عمر پیش چشمات بهترین عاشق دنیا شم

قول میدم همه دنیارو به پای تو بریزم

اگه گریه کردی گریه کنم اشک بریزم

قول میدم عکساتو بوسه بزنم و بغل بگیرم

قول میدم روزی صد بار جلو چشمات بمیرم


comment نظرات ()
اگه بگم دوستت دارم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢

اگه بگم که قول می دم ...

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای اونچشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم

اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی

اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی

برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال میشی

برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی

برام ماه شبای بی سحر میشی

برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی

بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی


comment نظرات ()
تمام عشق رابه تو تقدیم میکنم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢

 ziba 

امشب تمام عشق را به تو تقدیم می کنم

گل واژه های شعر را به تو تقدیم می کنم


تنها نگاه عاشق من در پی تو است

یک جام بوسه را به تو تقدیم می کنم

در حسرت رخ تو چون شهاب مرد
 
جان عزیز را به تو تقدیم می کنم

شاید صدای شعر من از دورها رسد
 
تک بیت های عشق را به تو تقدیم می کنم
 
در این جهان سراسر فریب و مکر
 
یک قلب ساده را به تو تقدیم می کنم
 
آنجا که گوشه گوشه ی آن جای پای توست
 
من یک جهان حضور را به تو تقدیم می کنم
 
در چشم های تو پی یک گنج بوده ام
 
میراث قلب خویش را به تو تقدیم می کنم
 
این زخم های دلم بی شمارشند . . .
 
بی کینه قلب خویش را به تو تقدیم می کنم
 
 در پی همه ی مهربانیت . . .
 
تا انتهای عشق را به تو تقدیم می کنم
 
در کوچه های عشق که آنسوی شهر ماست
 
من یک سبد ترانه را به تو تقدیم می کنم
 
در آسمان مهر تو من تک ستاره ام
 
یک کهکشان امید را به تو تقدیم می کنم
 
در یای عشق تو که فرا گیردم به خویش
 
من ساحل سپید را به تو تقدیم می کنم

 

قلبم که ساز تمنای عشق توست . . .
 
تصنیف های عشق را به تو تقدیم می کنم

 


comment نظرات ()
نازنینم
نویسنده : علی بهزادپور - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢

چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند  تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم  : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که  قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین  یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من  به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم


comment نظرات ()
← صفحه بعد